انسان باش تا جاودانه زندگی کنی !

کد خبر : 43538

104 بازدید42 views

پس از عرض سلام وزین طول کلام گفته ها بسیار است که نگفتم، مانده است که اگر لطف خدا شامل این دل بشود ای برادر ،خواهر خواهم گفت در دل نیمه های شب گذشته برادر گرامم عکسی برایم إرسال نمودندکه غوغائی در دل و روحم بپاکردویک حرف نزده ی کار نکرده ی دین بر گردن […]

پس از عرض سلام وزین طول کلام
گفته ها بسیار است
که نگفتم، مانده است
که اگر لطف خدا شامل این دل بشود
ای برادر ،خواهر خواهم گفت
در دل نیمه های شب گذشته برادر گرامم عکسی برایم إرسال نمودندکه غوغائی در دل و روحم بپاکردویک حرف نزده ی کار نکرده ی دین بر گردن وخلاصه حرفایی که بلد نیستم بگم ولی تو دلمه و بیانش با جوهر اشک بی رنگ  و بی خط.
خاطراتی در دلم زنده شد که از تلخی نگفتنی و ازشیرینی شیرین ترین تلخ از این بابت  که روزانه برادران و خواهرانم چون برگ خزان  در جلوی چشمانم بر زمین می ریختند بی گناه و بی خبر از مکر دنیا و وکودکان مظلوم و بیگناه در زیر خروارها خاک أوار ها دهانشان پر از خاک طعم گس مرگ را مزه میکرد هرچند که کل ذائقه الموت ولی  براستی برای این ذائقه ها خیلی زود بود خیلی  ،مادران دلشکسته که اشگ چشمشان خشگ شده بود وحتی نمی توانستندبا ریختن قطره اشگی  مرحمی بر دلشان بگذارند خانم ضیایی شما شهادت دهید که امانتدار همه خاطرات منید فاطمه بأنوشما که زندگی منو ثبت کردین بگوئید از مادر جوانی که وقتی جسد کودکه سه  ساله أش از زیر خاک بدر اوردن در دقیقه ای گلویش ورم کرد و به عصر نرسیده دق کرد  مادران پسر از دست داده با دل خون مادر جهان ارا. ،پور خیاط  باقری ….زنان جوان شوهر ازدست داده و خیلی خیلی  که قلب ناکوکم  توان تحمل ندارد شاهد آزار و مرگ انسان هایی شدم که نا خواسته  و بیگناه وارد این بازی نابرابر شدند.
وشیرین از این باب که دیدم زن و مرد پیر و وجوان با دست خالی چه قهرمانانه در برابر دشمن تا بن دندان مسلح ایستادند بی انکه وجبی از خاک میهن را واگذار نمایند وارزوی خرمشهر محمره شده را بدل بعثیان کافر  گذاشتند.
احسنت به غیرت و همت  این دلاوران  و شیرزنان  که با عنوان حریت  از قوم عرب ،عجم،لروترک قهرمانانه ایستادند.واما دردی که سالیان سال همراه من بوده و پیوسته ذهن منو درگیر خودش نموده وبعد برگشتن اجباری از جبهه رها نکرده حس  ناسپاسی و بجا نیاوردن اداب میهمان بودن در برابر انسانهای شجاع دلیر و مهربان وخونگرم جنوبی  یعنی سردار رشید اسلام برادرم رشید علی نور و همسر محترمشون أمیر سیا که از بدو ورود من به دزفول که تقریباخالی از سکنه بود وقتی خودم را به سپاه معرفی نمودم  حکم مأموریتم را نشان دادم همه با بهت و ناباوری نگاهم میکردند  وکسی جواب درست و حسابی بمن نمی داد و همه میگفتند برگرد تهران اینجا جای شما نیست اینجا خطرناکه امنیت نیست دشمن در چند کیلومتری اینجاست برگرد برگرد سرم به دوران افتاده بود. از من اصرار واز انها إنکار تا اینکه  سرداری از راه رسید و ماجرا را پرسید بعد پرسید چرا امدی ؟؟؟؟اینجا خطره توپه گلوله  ومن باز هم اصرار ایشان رفتند برای نماز و برگشتند و گفتن  اینجا بمان و به زنان و دختران ما اموزش نظامی بدین  ولی با یک شرط چون امکان حفاظت فردی شما را نداریم باید در منزل من وبا خانمم بمانید. ومن فاتح شدم بماندن وقسم خوردم هر چه بلدم اموزش دهم .

ومن شدم عضو یک خانواده سه نفره که نَفَر سوم حضوری در خانه نداشت مرتب به خط مقدم در رفت و امد بودند. وبحق که میزبانی را تمام و کمال بجا اوردن   شبها بخاطر موشک باران عراقی ها به زیر زمینی میرفتیم که از سطح حیاط بالآی ۵٠پله بود روزها به اموزش بودم وشبها در بیمارستان  با زنان  بومی به مراقبت از پیکر مطهر  شهدا وبرأی ساعتی استراحت  در منزلشان   همسرشان بواقع بمانند یک خواهر مراقب من بودند وبه لطف سردار و اصرار من بود که اجازه  حضور در  جبهه کرخه  صادر شد کسی باور نمیکرد  یک دختر بتواند  به خط مقدم راه پیدا کند به لطف سردار من تنها دختری بودم که به زیارت کربلای کرخه نائل گردیم ومن هرگز محبت و لطف این عزیزان را فراموش نخواهم کرد  تا زمانی که بدلایلی از أجبار به تهران برگشتم بدونه خدا حافظی وتشکر  از لطف انها وبرگشتن همانا و ارزو بدل ماندن بازگشت همان  وأین عذاب که همیشه با من است امروز با دیدن این عکس ارزو کردم که فریادی براورم از فراخنای دل که  بگوش برادرم سردار دلاور اسلام  برسد  که بگویم  فراموش نمی کنم که وقت هایی از خط مقدم بر می گشتید واز فرط خستگی  با لباس وپوتین و تجهیزات سنکین جنگی روی سنگفرش حیاط بیهوش می افتادید فریاد می زنم برادرم رشید علی نور خدا حافظ ممنونم که مرا پذیرفتی. بمن اعتماد کردی و راه را پیش رویم همراه نمودی سپاسگزارم ممنونم از شما و همسرتون که بهترین روزهای عّمر مرا رقم زدین دستتان را می بوسم خدا حافظ به امید دیدار شاید وقتی دیگر همدیگر را دیدیم . أمین

 

 

نظرات بسته شده است.